تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

آتش

یا لطیف

آبگرمکن‌های نفتی استعدادِ ویژه‌ای برای آتش گرفتن دارند. کافی‌ست کاربراتورش که زیرِ مخزنِ نفت است، دست‌ودل‌بازی کند و بیش‌تر از حدِّ تعادل نفت به داخلِ کوره بفرستد. همین کافی است تا کوره‌ی کوچک ظرفیّتِ آتشِ زیاد را نداشته باشد و کلِّ هیکلِ آبگرمکن را آتش بگیرد.

آبگرمکنِ خانه‌ی ما، قدیم‌ ندیم‌ها، نفتی بود. از این نفتی‌هایی که کاربراتورش به نَکِشی افتاده بود. سرِ ناسازگاری داشت. با این که همان اوّلِ کار، وقتی دکمه‌اش را بزنی، نفت بفرستد داخلِ کوره مشکل داشت. 

پدرم راه‌حلّی ابداع کرده بود. آن هم این بود که اوّل دکمه‌ی کاربراتور را بزنیم و بعد مقداری نفت داخلِ خودِ کوره بریزیم. یعنی خودمان مستقیماً نقشِ کاربراتور را بر عهده بگیریم. و نفت به خوردِ کوره بدهیم. بعد هم کبریت بکشیم و آن را بیاندازیم داخلِ کوره. تا کوره نَم نَم با نفتِ کمی که ریخته‌ایم گرم شود، از آن طرف هم کاربراتور هم با کمی تأخیر، که آن را خودمان جبران کرده‌ایم، کارش را شروع کند و آبگرمکن پیوسته بسوزد و آب را گرم نگه دارد.

یک بار حقیر به توصیه‌ی پدر همین کار را کرده بودم. یعنی نفت به خوردِ کوره دادم. غافل از این که کاربراتور هم با دبیِ قابلِ توجّهی نفت می‌فرستاد به کوره. همین که کبریت کشیدم و انداختم توی کوره، آتش گُر گرفت. این گُر گرفتن آرام آرم به زوزه تبدیل شد و نهایتاً بدنه‌ی دو متری آبگرمکن می‌لرزید. تنوره می‌کشید. انگار آژدهایی را در بند کرده باشی.

من تا حدّی با این صدا آشنایی داشتم و گفتم الان خودش درست می‌شود. پیش می‌آمد که آبگرمکن چنین کند. حدسم این بود که صداهای این بارِ این طبلِ توخالی هم جدّی نیست.

برگشتم سمتِ حیاطِ جلوی خانه و دیگر آبگرمکن در تیر رسم نبود. پدرم که توی باغچه‌ی خانه‌مان مشغول رسیدگی به سبزی‌ها بود تعجّب کرد:

- چرا از پشتِ خانه دود می‌زند بالا؟

همین که آمد سمتِ پشتِ خانه و آن‌جایی که آبگرمکن بود، رنگ از رخسارش پرید. بنده‌ی خدا آن قدر هول شده بود که توی مجمعه به عمقِ 2 سانتی‌متر آب آورده بود و می‌ریخت روی کوره. آن هم کوره‌ای که سر و شکلش معلوم نبود. فقط آتشِ زرد بود که زبانه می‌کشید و نمی‌دانم آبِ لرزانِ ناپایدارِ داخلِ مجمعه چه می‌خواست بکند با این کوره؟!

***

پس‌نوشت:

1. مواظب باشید که پدران‌تان را به زحمت نیاندازید. ولی من بحثم سرِ عکسش است. این که نوشتم داستان بود، ولی ابعادِ جامعه‌شناسی و روان‌شناسی برخوردِ نسل‌ها خیلی از این داستان دور نیست. آدم‌های نسل اوّل انقلاب این قدر به نسلِ سوّم گیر ندهند که: «چرا بی‌اخلاق هستید و چرا اِل هستید و چرا بِل هستید.» لطفاً به تاریخ نگاه کنند. می‌فهمند خودشان به ما یاد دادند که بی‌خیالِ کاربراتور؛ «نفت بریز تو کوره.» حال یادشان رفته و حسِّ اخلاق‌گرایی و کدخدامنشی گل کرده و به پیری پرهیزگار شده‌اند!

2. نوشته‌ی بعدی هم طلب‌تان در آخرِ هفته‌ی بعد. 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

یا هو

یا لطیف.

همه جا تاریکِ تاریک است. نمی‌توانی دستت را ببینی. الف را دراز کرده‌ایم کفِ اتاق. باریکه‌ی نور که از روی مناره‌ی مسجد می‌تابد نشان می‌دهد که الف دستانش را روی شرم‌گاهش گذاشته است. لابد پاهایش را دراز کرده است و انگشتانِ پاهایش هم کشیده و انگشت‌ها بزرگ کنار همند.

من بالای سرش، لیدرِ گروهم. دو انگشتِ دستِ راستم را زیرِ کتفش گذاشته‌ام، دو انگشتِ دستِ چپم را زیرِ رانِ پایش جاگیر می‌کنم. کنارم ب نشسته است. روبه‌رویم و با حالتِ من سین تمرکز کرده است و نفرِ آخر نون است که روبه‌روی ب است. همه با دو انگشت درگیر با بدنِ الف. «اوسّایی» می‌کنم و می‌گویم: «یک بار امتحان کنید می‌بینید که در حالتِ عادی چنین کاری ممکن نیست.» رفقا این کار را می‌کنند و به زحمت هم نمی‌توانیم با دو انگشت، الف را بلند کنیم. تازه الف هم احساسِ سبکی نمی‌کند.

سه دقیقه وقت می‌خواهم. از ر می‌خواهم سروصدا نکند و سؤالِ بی‌جهت نپرسد. حتّی اگر می‌تواند و بهش بَر نمی‌خورد دارز بکشد تا سیاهی هیکلش دیده نشود. بعد از سه دقیقه که عرق از روی پیشانی‌ام راه افتاده و جویباری تا زیر چانه‌ام درست کرده است به حرف می‌آیم: «می‌گویند یکی را کشتند.» با وحشت و استرس لب می‌جنبانم و سه نفر دیگر هم همین طور؛ دقیقاً جمله‌های من را تکرار می‌کنند. بعدش با حفظ همین ترس می‌گویم: «می‌آیید برویم دفنش کنیم.» و سه نفر دیگر هم هر کدام با ثانیه صبر، بعد از دیگر تکرار کردند؛ یعنی اوّل من، بعد ب، بعد سین، و دستِ آخر نون. آرام‌تر می‌شوم. سیاهیِ لباسِ کویریِ الف توجّه‌ام را جلب کرده، ولی تمرکز سرِ جایش است: «یکی از ما سه تا از آن‌ها.» همین را هم باقی می‌گویند. بعد از این که نون این جمله را در تاریکی‌ای گفت که مردمکم نتوانست با ظلمتش کنار بیاید، همه با هم یک‌صدا گفتیم: «هو». و «و»ی هو را کشیدیم و با همین کشش بدنِ الف را بالا آودیم. کمِ کم یک متری بالا آمد.

ر معجزه‌ی تمرکز و استفاده از انرژیِ روحی را فهمید.

پس‌نوشت:

1. مزخرف‌هایی گفته می‌شود به این عنوان که جهان تمام است و فلان. ملّت‌ها هم به تکاپو افتاده‌اند. من فقط یک نتیجه‌ی جامعه‌شناسی می‌خواهم بگیرم: «مردمِ ایران، بر خلافِ گفته‌‎ی همه روشن‌فکران و غرب‌گراها از همه کم‌تر خرافاتی‌اند و این بحثِ انتهای دنیا را در حدِّ شوخی هم جدّی نگرفته‌اند. چون خیلی ساده با یک جمله جواب همه‌ی استرسی‌های هول‌کرده‌ی مثلاً مدرن و متمدّن را می‌دهند که این دنیا صاحاب دارد.»

2. مطلبِ بعدی را آخرِ هفته‌ی بعد می‌نویسم. این یعنی تا 12 شبِ جمعه‌ی هفته‌ی بعد وقت دارم.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

دست گذاشتن روی نقطه‌ی حسّاس

یا لطیف

کلاسِ دیروزم که شروع شده بود مطلبی برای گفتن نداشتم. چون جای یک نفر دیگر رفته بودم کلاس. این جور وقت‌ها نمی‌دانم چه کار کنم. با وجودِ این که تازه مطلبِ کلاسِ نویسندگی سداریس را از کتابِ معروفش خوانده بودم. ترجیح دادم کلاس را به گروه‌های چهار نفره تقسیم کنم. این دستِ کم 5 دقیقه از وقتِ کلاس را می‌گرفت و می‌توانست تنفّسی باشد تا بفهمم که چه باید بگویم. نگاهم به کلاس نبود. به‌شان اجازه داده بودم موقعِ جابه‌جایی حسابی سروصدا کنند و تا می‌توانند وقت تلف کنند.

تازه هوای تهران پاکیزه شده بود و من می‌توانستم از کلاسِ مرتفعم روی تپّه‌ای مرغوب در تهرانِ عزیز برج سه‌پره‌ی تهران را ببینم و به این علاقه‌مندی‌ام فکر کنم که بتوانم بالای بالاترین اتاق این برج رمانِ پایین‌تنه جولان بنویسم. با رویکردِ اسلامی. به عنوانِ دینی که به شهادتِ اجوبه‌ها به شدّت اروتیک است.

کلاس منتظرم بود. روی تخته سفید، ماژیکِ بی‌کیفیّت را به رقص درآوردم. همین طوری و بدونِ هدف نوشتم: «همه‌ی اعضای هیئتِ دولت». همه مثلِ من بعد از ر-جمهوری، نامِ مشایی را فکر کردند که دیگر عضو این هیئت نیست. قبلش هم عددِ یک را گذاشتم. بعدش ناگهان به یادِ برنامه‌ی خاله شادونه‌ی دیروز افتادم که از تلویزیون قدیمیِ اتاقی ناگهانی دیده بودم. خنده‌ام گرفت از کرّه خری که با هزار سال سن در این برنامه به عنوان شکوفه‌ی در حال رشد جا زده شده بود و خاله هم «پسرم» به نافش می‌بست.
ولی این را ننوشتم. جلوی ذهنیّتم را گرفتم و نوشتم: «همه‌ی نویسنده‌های مهم.» عنوانی آماتور و نامعلوم. پشتش هم 2. سپس «همه‌ی سرلشکرهای ن.م» را نوشتم با عددِ 3 و به ذهنم رسید «4. همه‌ی کارگردان‌های مهمِّ هالیوود» و دستِ آخر یادِ مارکز افتادم و کتابی از او... مثلِ خاله شادونه از کنارِ این «به یاد آمدن» به سادگی نگذشتم و وفاداری‌ام را به حافظه‌ام نشان دادم و هک کردم «زنده‌ام تا...». با سه نقطه‌هایی که می‌خواستم پُرش کنند. به یادِ کتابِ مارکز؛ زنده‌ام تا روایت کنم.

ازشان خواستم به این سؤال‌های بی‌ربط و کاملاً یک‌هویی جواب دهند. آن‌ها فکر می‌کردند من چه در سر دارم و از این رهگذر چه نتیجه‌های عجیب‌وغریبی می‌خواهم بگیرم. ولی درستش این بود که هیچ هدفِ بعدی در ذهنم نبود. حتّی هیچ تمهید یا نتیجه‌گیریِ قابل ذکری. این بین ص.ب، یکی از دانشجوها، توی خودش بود. مطلب می‌نوشت. به من، کلاس، و گروه بی‌توجّه بود. بهش گفتم: «آقای صاد شما همکاری کن». درآمد: «اسمِ یکی از وزرا را من گفته‌ام استاد». دوباره سرش را کرد لای برگه‌هاش و به نوشتن ادامه داد. یکی از بچّه‌ها گفت: «اگر اسمِ یکی از کارگردان‌های هالیوود را بنویسیم که شما بلد نباشی چه؟» حرفِ حساب جواب نداشت. تازه مگر همه‌ی سینماسازانِ مهمِّ هالیوود را می‌توان در این مدّتِ کم نوشت. تکبّر کردم: «برایم جالب است بدانم که کدام کارگردان است که شما می‌شناسی و من نمی‌شناسم.» صاد سرش را بلند کرد. لبخند زد و متلک پراند: «استاد می‌خواهی اطّلاعاتت را به رخ‌مان بکشی.» با این حدسِ درست و حمله‌ی صحیح سرش را کرد لای برگه‌ها و دوباره مشغول شد.

*

کلاس به آخرش نزدیک می‌شد. همه پخش نشسته بودند. چند نفر رفته بودند. چند نفر هم مشغول کارهاشان بودند و بقیّه واردِ بحث با من شدند. این که کارگردانِ خوب چه کارگردانی است. بحث رفت سمتِ جوک‌ها و قومیّت‌ها و نمی‌دانم چی شد که از جیرفت و حاج قاسم سلیمانی بحث رفت سمتِ مراغه و این که بلاخره ما نفهمیدیم که «حق با بنابی‌هاست یا مراغه‌ای‌ها.» صاد را که فقط اسمش را می‌شناختم و از اوّل کلاس کلِّ هیکلم را به طحالش گرفته بود و یک بار هم خرابم کرد سر برآورد: «استاد می‌دانی مراغه چند سال تاریخ دارد؟» شروع کرد. به قولِ خودش نهج‌المراغه‌اش را باز کرد. حرف زد. حرف زد. توجّه کرد. توجّه کرد. پایین‌تنه‌اش تاب برداشته بود. خُل شده بود. استاد استاد کرد. حرص خورد. جوش خورد. از ترک‌ها دفاع کرد. از تراختور دفاع کرد. ییل یاتار، طوفان یاتار سر کشید. نگذاشت کسی از لرستان بگوید یا کرمانی از جیرفت تعریف کند و... حرف زد. از زنجان شروع کرد تا مراغه. کلاس تمام شد. پی‌ام آمد. از مراغه گفت. از روستای جوران داستان‌ها ساخت. بنابی‌ها را به خسّت متّهم کرد. از فرودگاهی گفت که برای مراغه است. «اگر آن هم نباشد، رصدخانه که ملکِ طلق‌شان است.» وقتی به زحمت ازش خداحافظی کردم، گفت تبریزی است. «ولی می‌دانید استاد مراغه چه جور جایی است. مراغه...»

**

پس‌نوشت:

1. مطلبِ بعدی‌ام را آخرِ هفته‌ی بعد می‌نویسم.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

احمدی‌نژاد


یا لطیف

روزِ اوّل که دیدمش نامش توجّه‌ام را جلب کرد؛ «محمودِ ... نژاد». جایِ نقطه‌چین هر چه دوست دارید بگذارید. البته جایِ نقطه‌چین هر چیزی بود جز احمدی. او را با همان نامِ معلومش می‌خواندند. بدونِ اندک ذوقی. من که دیدمش، بلافاصله بعد از اوّلین دیدار نامش را کشف کردم؛ «احمدی‌نژاد». گفتم: «احمدی‌نژاد بیا کارت دارم. لوحه را از جناب سروان بگیر و برو دنبالِ نگهبان‌ها.» متعجّب نگاهم کرد. همین طور جناب سروان ف. لبخند زدم: «باز که این‌جا ایستاده‌ای. بدو برو دیگر.» جناب سروان ف می‌گوید: «برو (می‌خواهد نامِ خانوادگی‌اش را بگوید تته پته می‌کند و به کمکِ من می‌گوید) احمدی‌نژاد. تو امروز معاونِ آقای امیری هستی.» خندیدم: «جناب سروان ف مورچه چه است که فشار خون داشته باشد». ف خندید. احمدی‌نژاد احترامِ پرپیچ‌وتابی داد و از در رفت بیرون پیِ نگهبان‌ها.

*

یکی از سرهنگ‌های اداره‌ی آموزش از کنارم رد شد. احترامم را نادیده گرفت. عجله داشت. به سرعتِ شهرتی که پراکنده بودم فکر می‌کردم. چون جناب سرهنگ فریاد کشید: «احمدی‌نژادِ دربه‌در کجایی. بیا کارت دارم.» خندیدم: «جناب سرهنگ شما خیلی خوش‌شانس هستید؟» برگشت. دستی به چانه‌ی زنجانی‌اش کشید: «چطور؟» خنده‌ام قطع نشد: «رییس جمهور مملکت زیرِ دستت کار می‌کندها...» حیرت نکرد. من هم حیرت نکردم.

**

ف‌ی پش هم در صبح‌گاه نزدیکش شد. احمدی‌نژاد سعی کرد صاف بایستد. کمرِ تابان دارد. انگار کلِّ پایش یکسان عریض شده است؛ آن هم خیلی کم. پنداری باسن نداد. حالتِ خبردار ایستادنش، لب‌هاش را ناودیس کرده بود. گوش‌هاش را سرخ. چشمانش کوچک‌بزرگ بود و پاهاش عجیب ناپایدار. ف‌ی پش به یک قدمی‌اش رسید لرزش را در حرکاتِ او حس کردم. ف‌ی پش با تحکّم باهاش حرف زد: «سریع روکشِ کلاهت را در بیاور و توی کلاهت بگذار احمدی‌نژاد.»

***

پس‌نوشت:

1. احمدی‌نژاد هم دارد به میم.میم در این مملکت تبدیل می‌شود. حالا میم.میم خیلی سریع طردخواه نامیده شد. شاید هم خواسته‌اش همین بود. ولی احمدی‌نژاد بدجوری گرفتار غضنفربازی‌های ما شده. مایی که، 88 می‌خواستیم، دو هفته‌ای مملکت را به آمریکا بفروشیم. مایی که می‌خواهیم الان هم جو یک‌جوری متشنّج بشود تا دو روزه تسلیمِ دشمن شود. و سعی می‌کنیم احمدی‌نژاد را هم به این سمت هل دهیم. این غیرِ از استعدادِ ذاتی این بشر است.

2. مطلبِ بعدی‌ام را آخرِ هفته‌ی بعد می‌نویسم.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

دو نانه

یا لطیف

دستم را جلو می‌برم. جایزه‌ام را عقب نگه می‌دارد. مجبورم پای راستم را جلوتر بگذارم. تقریباً توی بغلِ حاجی‌ام. لبخند که هیچ، عصبی هم بشود، دندان‌های نیشش بیرون است. به من که می‌خواهد جایزه بدهد، می‌خندد و نزدیک است قاه‌قاهش گوشم را بیازارد. کمی صورتم را عقب می‌کشم. ولی باید جایزه‌ام را بگیرم. حتّی فکر می‌کنم باید جایزه‌ام را بقاپم. می‌فهمم که بی‌خود نیست من را سمتِ خودش می‌کشد. تمهیدش است که زیر گوشم با خنده‌ی بلند بگوید:

- شبیه ساندویج دو نانه است.

جایزه‌ام، تی‌شرتی‌ست که آرمِ سوسمار را رویش دوخته‌اند. به رنگِ آبیِ خوش‌رنگِ آسمانی. کادوپیچ شده است. شبیهِ ساندویجِ دو نانه. تشبیهِ درستی است. از قضا ظریف هم هست. 

*

سرهنگِ قاف صدایم می‌کنم. بدو رو به سمتش می‌روم. نزدیکش می‌ایستم، پای چپم را بالا می‌آورم، می‌کوبم و پای راستم را کنارش آرام می‌کنم و دستانم را نزدیک شقیقه می‌آورم. قاف دستش را جلو می‌آورد. دست می‌دهم. کنارش حاج آقا با سه دندانی که بیرون است می‌خندد:

- ساندویج دو نانه را خوردی، این طور چاق شده‌ای.

داستان را برای قاف تعریف کرد. به شکمم نگاه می‌کنم که موجی روی بَتِلم انداخته است.

**

سروان ت تازه از مکّه آمده است. حجِّ تمتّع. به دیدارش می‌روم. حاج آقا با سه دندانِ نیشِ بیرون خطابم می‌کند:

- بیا این‌جا.

می‌روم.

- ساندویج دو نانه خوش‌مزه بود. 

داستان را برای سروان ت تعریف می‌کند.

***

حاج آقا با سه دندانِ نیشِ بیرون، صدایم می‌کند. ف‌ی خدمات هم هست. برایش تعریف می‌کند. رو می‌کند به من:

- ساندویجِ دو نانه‌اش نرم هم بود انصافاً.

****

می‌بینمش. ف‌ی هنگ کنارش ایستاده است. راهم را کج می‌کنم. نزدیک نمی‌شوم. از آن طرف می‌روم. می‌بیندم. دستم را بالا می‌آورم و سرعتم را بیش‌تر می‌کنم و از موضع دور می‌شوم. نمی‌دانم چه لذّتی می‌برد از «آزردن»ام.

*****

حاج آقا با سه دندانِ نیش، با تکرار آن جوکش را بی‌مزه کرده است... ولی می‌فهمم این از خوش‌مشربی‌اش است و از سادگی‌اش. این را وقتی می‌فهمم که بالای منبر می‌رود. بعد از زیارت عاشورای پنج‌شنبه. نه آیه‌ی خاصّی می‌خواند و نه روایتِ صعبی را و نه را تفسیرِ نویی را. بدونِ ذرّه‌ای اغماض می‌گوید:

- زیارت عاشوراهایی را که ما می‌خوانیم از محتوا خالی شده است و دیگر شباهتی به زیارتِ عاشورا ندارد.

خوشم می‌آید. از صراحت و از دین‌دردی‌اش.

- استادِ ما این طور زیارت عاشورا را تأیید نمی‌کرد. 

مستقیم نمی‌گوید استادش آقای بهجت (رحمه الله علیه) است. بعدِ منبر می‌روم سراغش. دستش را به گرمی می‌فشارم:

- حاج آقا استفاده کردم.

- ممنونم. ولی ساندویجِ دو نانه ندارم ازت پذیرایی کنم.

پس‌نوشت:

1. واقعیّت این است که از بینِ روایت‌ها جدا کرده‌ام. وگرنه حدِّاقل حاجی 8 باری با ساندویجِ دو نانه درباره‌ام صحبت کرد.

2. مطلبِ بعدی‌ام را آخرِ هفته‌ی بعد می‌نویسم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

خانمِ نون

یا لطیف

خانم نون، نهایت 35 ساله، وارد که می‌شود، هیاهو هم وارد می‌شود. حرف می‌زند. در آنِ واحد سه نفر را به کار می‌گیرد. من را که ناآشناتر می‌یابد هم:

- پسرم این دیگ‌ها را بگذار آن طرف‌تر. باید جا باز شود، این‌جا می‌خواهیم آش پخش کنیم.

منتظرِ عکس‌العملِ من نمی‌شود. حتّی توجّهی به نگاهِ هاج‌ و واجم نکرد. برگشتِ سمتِ درِ حسینیّه که دو جوانِ سیاه‌پوش ایستاده بودند. خانم نون که من را با26  سال سن، پسرم خطاب کرده بود، آن دو جوان را که شاید دستِ بالا 3 سال از من بزرگ‌تر باشند را عمو صدا کرد:

- عمو مجید، برو عمو چنگیز را صدا کن. او حریفِ برنج ریختنِ امشب می‌شود.

و به جوانِ بغل دستی گفت که بهم کمک کند تا برنج‌ها را جابه‌جا کنیم. برنج‌ها را به کمک سیاه‌پوش در انتهای حسینیّه، کنارِ هم می‌چینیم.

هنوز سه ساعت از حضورم در روستا نمی‌گذرد. حتّی وقت نشد مادرم را ببینم .مستقیم آمده‌ام حسینیّه. همه جز من سیاه پوشیده‌اند و من حیرت‌زده از جنب و جوش خانم نون که لحظه‌ای آرام نمی‌گیرد. و نمی‌دانم چه اصراری دارد که من را «پسرم» خطاب کند. آش‌ِ شیرین و زیتونی‌رنگ را توی کاسه‌های بزرگ می‌ریزیم. روغنِ گوسفندی را روی برنج‌ها می‌ریزیم و یکی از دستیارهای خانم نون آن را هم می‌زند. با رعایتِ نکات ایمنی:

- ببین مهناز. حواست را جمع کن. هر کی هر کاری گفت، وظیفه‌ی خودت یادت نرود.

دخترک سمبه‌ای به دست می‌گیرد که انتهای آن دو شاخه‌ی کج با زوایه‌ی نود درجه دارد. و با این میله‌ی آهنی برنج را مخلوط می‌کند. که هم انبوه‌های به هم چسبیده از هم جدا شوند و هم روغن به جانِ برنج بنشیند. خودش هم به من اشاره می‌کند:

- پسرم آن ظرف آبی‌رنگ را بده به من.

ظرفِ آبی پر از کشمش پخته شده است. کشمش‌ها را در لگنِ فراخی سرریز می‌کند. برنج را رویش می‌ریزد و هم‌زمان مقدارِ زیادی روغن. نایلون پر از زرشک را برمی‌دارد و همه‌اش را خالی می‌کند در لگن و به «عمو» مجید می‌گوید که آن را هم بزند. چون «دست»اش «درد می‌کند».

بعد از اختلاطِ رنگِ برنج، نوبتِ گوشت است. خانمِ نون به کمک من و یک نفر دیگر از «عمو»ها ربِ انار را به خوردِ گوشتِ مرغ می‌دهد. کنارش می‌نشینم و ظرف‌های گوشت را، که کنارش اسفناجِ پخته هم اضافه می‌شود، از دستش می‌گیرم و در مجمع‌ها می‌چینم. یکی از دستیارانش، حینِ مرتّب کردن اوضاع برای صرفِ شام، عرقِ پیشانیِ خانمِ نون را پاک می‌کند، نان در دهانش می‌گذارد. به «عمو» چنگیز می‌گوید برنج‌ها را اندازه بریزد، به مهناز رو می‌کند، هر کاری غیر از ریختنِ رنگِ برنج‌ها می‌کند با او در میان بگذارد. از «عمو» رضا می‌خواهد آمارِ مهمانانِ شبِ تاسوعا را بهش بگوید. به من می‌گوید:

- حواست باشد مجمع کم نیاوری. می‌بینی دارد تمام می‌شود به عمو رضا بگو تا مجمع‌های خالی را برگرداند.

و من مستِ شبِ ابوالفضل بهش نگاه می‌کنم. حس می‌کنم در هر قدمم، در هر بشقابی که می‌چینم، برکت را می‌فهمم. و خانمِ نون تذکّر می‌دهد که درست بچینم. ربِ انارش شُره نکند داخلِ مجمع. با دستِ راستم آرام ظرفِ گوشت را در کناره‌ی مجمع، چسبیده به قرنیزش می‌چینم. تذکّر می‌دهد به جوانانِ دمِ در که در را بندند. سردش شده است. به عموها می‌گوید آش‌ها را تُنُک‌تر پهن کنند. هر 20 نفر یک کاسه. نکته‌سنجی می‌کند مبادا قاشق‌هایش با قاشق‌های حسینیّه مخلوط نشود. به «عمو» رضا می‌گوید چند تا از آن زن‌های جوانِ تنبل را از طبقه‌ی بالا بیاورد پایین تا «دیس‌»های چرب را بشورند. به «عمو» چنگیز می‌گوید آن قدر برنج‌ها را نزدیکِ در نچیند. سرد می‌شود. به رعنا می‌گوید آن طور درِ آش طاق‌باز نگذارد. سرد می‌شود. بچرخاندش.

خانمِ نون نگرانِ سردی است، نگرانِ بی‌نظمی است. نگرانِ مهمانان است. نگرانِ طولانی شدن است. تذکّر می‌دهد که غذا را زودتر پخش کنند. 

*

خانمِ نون هیچ‌کاره بود. فقط غذاها را پخته بود. آشپز بود. تازه بابتِ هر پرس غذا هم پولش را می‌گیرد... امّا همه به او گوش می‌دادند. اطاعت می‌کردند. احترام می‌کردند. ابالفضل این طور به آدم احترام می‌دهد. این است فرقِ آشپزِ حسین (ع) با آشپزِ عزا، با آشپزِ عروسی...آشپزِ یزید که بماند.

پس‌نوشت:

1. صحبت‌های چند شب پیش طائبِ تاریخ‌شناس در تلویزیون فوق‌العاده بود. گریه‌ی سلطانیِ مجری و رجبیِ دوانیِ کارشناس به زور کنترل شده بود.

2. رادیو فنگ یکی از لینک‌های اضافه شده است. فیلتر است. آن هم به دلایلی که در شماره 23 توضیح داده شده است. رادیو فنگ، رادیوی یک مشت بچّه سوسیالیستِ باهوش است. زیاد گوش می‌دهم. خصوصاً اخیراً که در پدافندِ 2شان دیهیمی باقی نگذاشتند. این هم از دوستی با حمید حبیب‌الله.

3. داستانِ محمود کریمی و شش‌خون‌های با سازش، داستانی شده است. شش‌ خونِ بی‌سازش را نزدِ رهبر خواند، خیلی کوتاه و گذرا. نظرِ منبری‌ها هم متفاوت است. حاج آقا ریاضت موافق است و حاج آقا قاسمیان مخالف. به نظرِ من حاج آقا قاسمیان به نکته‌ی جالبی اشاره کرد؛ تنوّع‌طلبی در عزای امام حسین پسندیده نیست...

4. پدرم می‌پرسد: «مختار سنّی بود؟» می‌گویم: «نه.» ادامه می‌دهد: «زنِ آخوندِ مرحومِ روستا این را گفته است.» و بعدش ادامه می‌دهد: «ملّا خدا بیامرزدش. اهلِ مطالعه نبود. حرفش درست نیست.»

5. مطلبِ بعدی‌ام را «آخرِ هفته» می‌نویسم.

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

رسته‌ی یا حسین


یا لطیف

رسته عنوانِ شغلی در ارتش. از نشانیِ دوخته شده روی یقه‌ی پیراهن، یا یقه‌ی بَتِل، یا یقه‌ی فرنچ، یا یقه‌ی اُوِرکت می‌توان نوع رسته را فهمید. اگر دو اسلحه متقابل به رأس باشند، رسته‌ی نفر پیاده است. اگر یک عدد شیپور باشد، رسته‌ی نفر موزیک است. رسته‌ها تقریباً در همه جای جهان شکل‌هایی شبیه به هم دارند. در ایرانِ ما هم رسته‌ها از این داستان مستثنی نیستند. دژبان، عاملِ چک‌کننده و نظم‌دهنده‌ی این رسته‌هاست.

دژبان یا انتظامات موظّف است بر وضعیّت ظاهری و حسن اجرای قوانین نظامی نظارت کند و با تخلّفاتِ احتمالی به نحوِ مقتضی برخورد کند. 

آن‌جایی که من خدمت می‌کنم، میم دژبانِ سرسختی است. به سختی پا می‌دهد، راهِ ندیدگرفتن‌هاش از «بوفه» نمی‌گذرد. وضعیّتِ ظاهری را به دقّت بررسی می‌کند. کسی از تیررس‌اش دور نیست.  سرِ سوزنی اهلِ امساک نیست. سه شب پیش واردِ دژبانی شدم. میم را دیدم که روی نیمکت نشسته است. پس از گذشتِ 11 ماه از حضورم در یگان، میم باهام صمیمی شده است و «توی مخم» نمی‌رود. شوخی کردم:

- «سهمیه‌ات آمده» که روی نیمکت می‌نشینی؟ «آش‌خور»!

خندید. امّا ادامه نداد. عجیب بود که میم اهلِ کَل‌کَل نباشد. میم اهلِ گفت‌وگوی پینگ‌پنگی بود.

- الان باید توی هیئت باشم!

دردِ میم را فهمیدم. فحش داد به فرمانده‌شان که بهش دو روز زودتر مرخّصی نداده تا به شهرشان برود و محرّم را زنده نگه دارد.

*

واردِ سالنِ تربیت‌بدنی که شدم همه جا را ساکت یافتم. اوّلین کاری که کردم این بود که چراغ‌ها را روشن کردم و بلافاصله آمپلی‌فایر را. فِلِش مموری‌ام را درآوردم. ابلق بود. سیاه و سفید. هنوز به دستگاه نچسبانده بودم که مدّاح غرید:

- برخیز علمدارِ رشیدِ لشکرِ من...

آهنگ را با دکمه‌ی سفتِ نِکست روی آمپلی‌فایر عوض می‌کردم. از شور می‌رفتم و به واحد و از واحد به زمینه و از زمینه به دودمه... ناگهان میم را دیدم که پشتِ سرم ایستاده و سینه می‌زد. حتّی یک کلمه هم نگفت که چرا فلش آورده‌ام و مگر نمی‌دانم آوردنِ فلش ممنوع است... فقط سینه زد. اشک در چشمانش جمع شده بود. گفت حتما حتما فردا شب به این هیئت خواهد رفت.

**

میم پیراهنِ سیاهی به تن کرده بود. روی یقه‌ی پیراهنش زائده‌ای فلزّی و نقره‌ای رنگ با سینه زدنش بالا و پایین می‌رفت. رسته‌ی پیراهنِ هیئتیِ میمِ دژبان «یا حسین» بود.

پس‌نوشت:

1. حوصله‌ی انتزاع ندارم. آن‌چه نوشته‌ام تا 5 درصد هم خارج از متن نبود.

2. آقا یا خانم m برایم پیامی گذاشته‌اند. پاسخم به ایشان که از دادن یک ایمیل هم دریغ می‌کند این است: به نظرِ من این چیزی که شما پرسیده‌اید، بیش‌تر شبیهِ متنِ استفتایی‌ست که باید از مرجع تقلیدتان بپرسید. این منطقی‌تر است. بعدش متوجّه نشدم منظورتان از فایلِ پیوست چیست؟! ضمناً حقیر فکر می‌کنم آن کاری که وجدانِ علمی حکم می‌کند این است که روشنایی‌بخش باشید و از این که کسی در جهل بماند راضی نباشید. راستی دوست داشتم شما که خواننده‌ی قدیمی مطالب‌تان هستید، بیش‌تر خودتان را معرّفی کنید. تا من هم بشناسم‌تان و از شما هم مطالبی بخوانم.

3. مطلبِ بعدی‌ام را سه روز بعد می‌نویسم.

4. فیلم‌خانه و کتابخانه را هم‌زمان با هر مطلب به‌روز می‌کنم.

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

تیلم و موجِ سوّمِ وبلاگ‌نویسی

یا لطیف

چهار سال پیش وبلاگ‌نویسی را به طور جدّی شروع کرده بودم. آن روزها به این که مطلبِ بعد‌ی‌ام چه باشد، به کلّی بی‌توجّه بوده‌ام. سمت‌وسویِ نوشته‌هام هر بار به رنگی در می‌آمد. درباره‌ی هر چه فکرش را کنی چیز می‌نوشتم. به نظرم بلاگ‌نویسی‌ام تجربه‌ای شکسته خورده نبود. بعد به این فکر رسیدم که درباره‌ی 100 نفر آدمی که در زندگی‌ام اثر داشته‌اند حرف بزنم. این امّا به 30 نفر بیشتر نرسید و حتماً پروژه‌ای زمین‌خورده و ناموفّق بود. 

در نظر داشتم پیش از این واردِ این فضا شوم. شاید دقیقاً از نمایش‌گاهِ رسانه‌های دیجیتال این قصّه شروع شد و با ارسالِ دعوت‌نامه‌ای از مسعودِ گروسیانِ عزیز این‌جا را راه انداختم. تا هم از پروژه‌ی قبلی کنده شوم و هم در این فضای پویاتر نفس بکشم. هنوز دقیقاً نمی‌دانم که می‌خواهم درباره‌ی چه چیزهایی بنویسم. امّا دوست دارم روایت‌هایی از زنده‌گی را بنویسم. به نظرم آن قدر زندگی تکّه‌های با مزه دارد که بتوانم هفته به هفته این‌جا را به‌روز کنم. از همین جهت اسمش را گذاشته‌ام تیلم. به عنوان جایی برای زندگی. تیلم؛ نامِ ییلاقِ ماست که امیدوارم همه‌ی شما رفقا را به آن‌جا ببرم.

پس‌نوشت:

مطلبِ بعدی‌ام را آخرِ هفته‌ی بعد می‌نویسم.



۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

یک مطلب

یست و نه. شمقدریِ پسر

Description: http://mirasealberta.ir/wp-content/gallery/behind_the_scenes/mirase_alberta_behind_119.jpg
یا لطیف

1. در گیر نوشتنم. قبل‌تر هم گفتم. همین شده که ماهی یک بار آپ می‌کنم؛ نوشتن در موضوعی دیگر، شما را باز می‌دارد از این که درباره‌ی چیزِ دیگری صحبت کنید. به طور ویژه در داستان این مساله رنگ و بوی ناموسی‌تر دارد. داستان هوو نمی‌پسندد؛ رمان سیاه‌چاله‌ای‌ست که شما را مدام به خودش فرا می‌خواند. انگار کسی یا چیزی درونِ رمان فریاد می‌زند که «بیا من را بخوان و درباره‌ی من حرف بزن و من را بگو». این عاملی می‌شود تا همین الان که بعد از یک ماه دارم درباره‌ی موضوعی خارج از قصّه‌ام حرف می‌زنم احساس عذاب وجدان کنم و حس کنم گویی به داستانم دارد خیانت می‌شود.

2. قصّه‌ی آقازاده در این خاک شیرین نیست؛ شهرزادِ قصّه‌گویی هم پیدا نمی‌شود که آن را برای ما نقل کند؛ چون دستِ کم ویژیگی شهرزاد حوصله‌اش است. آقازاده‌ها در این مملکت عقب‌تر از آقایانِ والد هستند. مطهّریِ پسر نه تنها در عالمِ فلسفه و تولیدِ اندیشه‌ی نو فرسنگ‌ها از پدرِ شهیدش عقب‌تر است که در عالمِ سیاست هم کیلومترها از او دورتر است. پیش‌رویِ سیاسیِ مرتضی مطهّری در سکناتِ سیاسی آقا پسرشان دیده نمی‌شود... علی فرزند مرتضی در نزدِ راسخ‌ترین هوادارانش از مرتضی عقب‌تر است. فرزندانِ بهشتی از نظرِ فکری شاید حال و روزِ بهتری در مقایسه با علی مطهّری داشته باشند، امّا با حمایت از میرحسین از سپهرِ فکری و سیاسی ایران کنار زده شده‌اند. یعنی اگر در عالمِ نظر از فرزندِ مرتضی جلوتر باشند، در عرصه‌ی عمل هم از علی و هم از پدرِ فعّال و شجاع‌شان بسیار عقب‌ترند. فرزندِ مفتّح در بهترین حالت، مدیرانِ خوبِ اقتصادی‌اند. پسرِ حداد تا به حال هیچ نبوغِ قابلِ ذکری در محافلِ علمی نداشته؛ دستِ کم در حدِّ «فرهنگ برهنگیِ» پدر. پسرِ احمدِ توکّلی وضع بهتری دارد؛ امّا تاثیرِ اجتماعی‌اش قابل قیاس با آن پدر نیست. خبری از فرزندانِ بزرگانِ اصلاحات در خانه‌ی اوّلِ ذهنم نیست. فرزندانِ اصول‌گریان در بهترین حالت ادامه دهنده‌ی راهِ پدرشان هستند؛ همانندِ تیولِ مهدوی کنی در اداره‌ی دانشگاه امام صادق (ع). فرزندانِ آن پدیده‌ی هزاره‌ی سوّم هم محجوب‌تر از اینند که معروف شوند. فرزندِ رهبرِ سابق در بینِ ما نیست؛ خنده‌دار است سیّد حسن را آقازاده‌ی امام خطاب کنیم. گم‌نامی، راهی‌ست که اولادِ سیّدِ علیِ رهبر برگزیده‌اند. بنون و بناتِ شیخ الرّیس هم که بیش‌تر از آن که علمی و عمیق باشند، سیاسی‌ند و جنجالی.

3. در عرصه‌ی سینمایی؛ پولاد مانده به کیما برسد، گلشیفته به گل نشست، شریفی‌نیا پدرخوانده‌تر از این است که مهواره و ملیکا نامی بتوانند عرضِ اندام کنند، لیلا حتمی نامی مستقل از آن پدر است ولی خداییش فراتر از آن نیست. چنین است مانی حقیقی. پگاه آهنگرانی و باران کوثری و رضا داونژاد را دیده‌ام، ولی خودتان قضاوت کنید. القصّه؛ همان بهتر که جلال فرزندی نداشت.

4. حسینِ شمقدری در دو اثر بهتر از پدر نشان داد؛ یک برخوردِ فرهنگی چند سویه. او لحاظ کننده‌ی جوانب است، امّا آدمِ بی‌طرفی نیست. فکر کنم به همین خاطر هم نماز خواندنش را در راهِ اردوی جنوب نشان می‌دهد. این نمایشِ صادقانه یعنی این که درست است که «من همه‌ی سویه‌ها را در فیلمم نشان داده‌ام، امّا خودم نظر دارم. این نظر را آشکارا فریاد می‌زنم». کاری که حسین شمقدری انجام داد. من از این موضع داشتن خوشم آمد. در نظر حقیر بهترین صحنه‌های مستندِ خوبِ میراثِ آلبرتا، یکی نماز خواندن راوی‌ست و دیگری پاسخی‌ست که او به یک موافقِ مهاجرتِ نخبگان می‌دهد. پاسخی که روی تصاویری از برج‌های تهران مونتاژ شده است. این موضع داشتن در برابر آوردن اقوالِ مختلف در این قصّه (حتّی از آهنگِ سیاوش تا تصنیفِ قربانی در اختتامیه جشنواره‌ی فیلم فجر) نمایش‌گر داشتنِ خطِّ فکری در کنارِ انصاف است. البته این مهم در یزدان تفنگ ندارد ضعیف‌تر است. امّا در همان جا هم دغدغه و مساله داشتن را می‌فهمیم. می‌توان آقازاده‌ای را معرّفی کرد که بالاتر از والد است؛ حسین شمقدری. صاحبِ سبکی جدید در فیلم ساختن در میانِ حامیان انقلاب اسلامی. مبارک باشد.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

جعفری؛ فرهاد

یالطیف:

بدن‌نوشت:

«فرهاد جعفری» اندیشه‌پردازی است سترگ استدلال‌ و، با کمالِ ادب، متوهّم‌گون. او توانسته منظومه‌ی شناختی بنا کند؛ و در آن دایره‌ی شناختی حرف بزند. و سعی هم می‌کند چونان مفسّرانِ قرآن که همه چیز را با کلامِ الهی می‌سنجند، همه‌ی اتّفاقات و روی‌دادهای سیاسیِ ایرانِ پرحادثه را در همان دایره معنا کند. اگر هم زمانی و جایی، چیزکی از این دایره بیرون افتاده است، به هر جان کندنی است آن را به آن دایره بکشاند. و در آن دایره معنا کند. من که این را می‌گویم بالای یک میلیون واژه از او خوانده‌ام و با اشراف بر آن چه می‌گوید سخن می‌‌گویم. فرهاد جعفری گه‌گاه چونان خطبای افراطی نماز جمعه که همه چیز را به دشمن نسبت می‌دهند؛ او هم وقایعی را، حوادثِ عادی را حتی، به الیگارشی نسبت می‌دهد، به اسلامِ سیاسی و به واژگانی از این دست که قبل‌تر جایی، گوشه‌ای آن‌ها را ساخته است.

دایره‌ی تحلیل‌های سیاسی فرهادِ جعفری در همین دایره، بسیار تکراری از آب درآمده است. تحلیل‌های او به شکل ذوق‌زننده‌ای تکرار می‌شود. مکرر در مکرر. آیا خودش خسته نشده است این قدر الیگارشی الیگارشی گفته، این قدر اسلام سیاسی اسلام سیاسی تکرار کرده، این قدر راستِ سبز، چپِ مذهبی، پرچمیِ سکولار فرموده؟ تا چه حد این حقایق در منظومه‌ی فکری‌اش مهم است که دست از سرِ این واژه‌ها برنداشته؟ آیا مگر نه این است که فیل‌َسوف یا روشن‌فکر، می‌بایست مدام باید در حال انداختنِ طرحی نو در روش، غایت، یا موضوع حرفش باشد؟ مگر نه این است که یک نویسنده باید زندگیِ تجربیِ خلاقّانه داشته باشد؟ مگر نه این است که حرف نزند، سخن نگوید، مگر زمانی که موضوعی، روشی، بیانی، غایتی به نظرش مکتوم مانده و کسی بدان توجه ندارد. مگر ابراهیم حاتمی‌کیا در سال 85 در حضورِ رهبری سخن می‌گوید، به خاطرِ این نیست که حرفش را کسِ دیگری نزده است؟ قاعده‌ی روشن‌فکری این نیست که جایی چیزی را به یاد آوری که همه فراموش کرده‌اند؟ یا نه این قاعده نیست و من در اشتباهم. اگر قاعده تکرارِ حرفِ نگفته باشد، جعفری در سپهرِ سیاستِ ما حرفِ نگفته‌ای را تکرار نمی‌کند.

فرهاد در ادبیّاتِ سیاسی این مملکت زیاد اهلِ تکرارِ واژه‌هایش است و این تازه‌گیِ حرفش را می‌پژمرد. این تاز‌ه‌گی، مربوط به زمانی بس دور بود. تیر 84 یا نهایت در دورانی نزدیک به خرداد 88. من معقتدم جعفری که گه‌گاه مطالبِ غیرِ سیاسی می‌نوشت، شیرین می‌نمود. همین که از وضعیّتِ فرهنگی می‌نوشت. اما فرهاد الان به کلی سیاسی‌نویس شده است و نمی‌دانم چه اصراری دارد بر این همه تحلیل پشتِ تحلیل، اغلب هم تکراری. فکر نمی‌کنم خفیّه‌ای مانده باشد از منظومه‌ی شناختیِ سیاسیِ فرهاد. به نقلِ از حمیدِ حبیب‌الله، به قولِ فرّخ‌نژاد در چهارشنبه‌سوری: «این زنه دَهَنَمو زد». به انصاف باید گفت، فرهاد با این همه تکرارِ نظرهایِ سیاسی‌اش «دهان‌مان را زد».

این از انتقادم به فرهاد.

اما عجب از فرهاد در داستان‌نویسی. داستان‌نویسیِ فرهاد من را دوست‌دارِ نویسنده‌گی کرد. یادم می‌آید آن روزها بیوتنِ رضا درآمده بود. کسی هم بود که ادعا می‌کرد کتابش بهتر از رضا می‌‌فروشد. تعجّب کرده بودم. به وبلاگش رفتم. دیدم در آن‌جا حرف‌هایی را به رضا بسته که درست نیست. یعنی کاملا بر اساس همان ذهنِ متوهم‌پردازِ سیاسی‌اش، داستان را بیش از آن که فرهنگی کند، سیاسی کرد. جوابِ حرف‌هایش را هم بعدتر گرفت. و الان حتمی فرهاد فهمیده که رضا در مواردِ بسیاری مانندِ او می‌اندیشد و بی‌زار از مدیریّتِ نفتی است. چون در این‌باره کتاب نوشته و به بخشی از حاکمیّت، شاید هم به کلّش، انتقاد وارد کرده است.

اما کتابش خوب می‌فروخت. من از فرهاد بدم آمده بود. چون حرفش در موردِ رضا دروغ بود. ولی وقتی روزی در گذرِ فرهنگیِ انقلاب، فکر می‌کنم در کتاب‌فروشیِ مولا و یا کتاب‌فروشی خوارزمی، چشمم به کتابِ زیتونی‌رنگش خورد، پیشِ خودم فکردم انصاف این است که کارش را بخوانم. چاپ دهم بود در پاییز 87. این یعنی یک توفیقِ عالی. ولی مقایسه‌ی فروشش با بیوتن کارِ عبثی‌ست. چون ژانرشان یک‌سان نیست. بیوتن 254 صفحه بیش‌تر بود، به نسبتِ صفحه‌هایش ارزان‌تر بود، موضوعش خاص‌تر بود، و... همه‌ی این‌ها یعنی خیلی نباید این دو را با هم مقایسه کرد. ولی اگر به تعداد صفحه‌های خوانده شده‌ی این دو کتاب بنگریم. می‌توانیم این نیتجه را صائب بدانیم که کافه پیانو بیش‌تر خوانده شده است. زیرا بیوتن ده بار چاپ شده. ده ضرب‌در 4400 ضرب‌در 480 می‌شود: 21 میلیون و 120 هزار صفحه. اما برای کافه پیانو با میانگین 2500 تیراژ در هر بار نشر می‌توان گفت: 34 ضرب‌در 2500 ضرب‌در 266 می‌شود: 22 میلیون و 610 هزار صفحه. بهتر است بگوییم این دو وضعیّتی برابر دارند. هیچ‌کدام از این دو کتاب هم فروشِ سالِ اوّل‌شان را ندارند. 

کتاب را خریدم. گفتم بخوانمش ببینم چه می‌گوید این مرد. از بندِ اوّلِ قصه، معلوم کرد چه می‌خواهد بگوید. بندِ اوّلِ قصه نشان داد که لیبرال است و این منشِ اوست. کلِّ قصه هم اثبات همین بند بود. همه‌ی توانِ قصّه هم در این راه صرف شد. به نظرم موفّق هم شد این حرف را ثابت کند. فرصتی دیگر می‌خواهم درباره‌ی این رمان حرف بزنم. امّا کافه پیانو به حتم کارِ خوبی است. به طور قطع رمان است و همه‌ی ویژگی‌های یک رمان را دارد. تحوّلِ شصیّت‌هایش معنادار است. زبان و لحنش قوی‌ست. ادابازی ندارد. گران‌قیمت است؛ چون برندهای زیادی را تبلیغ می‌کند. پایش زحمت کشیده شده است. آن قدر خوب بود که وقتی خواندمش، پوزخندی زدم و گفتم: «اِه؛ چه ساده؟ من هم می‌توانم هم‌چین چیزی بنویسم اگر عمه‌ی یکی از بچه‌ها نتواند.» دست به کار شدم. شروع کردم به نوشتن. هر چه جلوتر می‌آیم می‌فهمم نوشتنِ کاری مانند کافه پیانو تا چه حد سخت است. این یعنی کافه پیانو قصّه‌ی خوبی‌ست. به قول رضا رضاییِ مترجم، که ترجمه‌هایش آسِ آس است، نویسنده‌ی خوب، نویسنده‌ای‌ست که ابزارِ نوشتن‌اش معلوم نباشد. مانندِ یک خودروی راحت. شما وقتی در یک خودروی راحت می‌نشینید، بسیار برای‌تان راحت جلوه می‌کند و خوش‌خوشان‌تان می‌شود. ولی نمی‌دانید پشتِ این راحتی چه زحمتی توسّطِ مهندس‌ها کشیده شده است. داستانِ خوب هم این ویژگی را باید داشته باشد. یعنی شما نباید بفهمی که برای نوشتن‌ش چه سختی کشیده شده است. مگر این که روزی بخواهی خودت شبیه‌اش را بنویسی. هی زور می‌زنی می‌بینی نمی‌شود. آن وقت می‌بینی نوشتن چه کارِ سختی است و راحت‌نوشتن چقدر سخت‌تر است. آن هم راحت‌نویسی که عمق دارد؛ مانندِ رمانِ کافه پیانو. البته بعضی قصّه‌ها ساختمانِ پیچیده‌اش از همان بادیِ امر پیداست؛ مانند جنگ و صلح. عیبی ندارد. این هم نقص نیست. اما این که قصّه‌ای موضوع و محتوای پیچیده‌ای داشته باشد، این پیچیده‌گی با دقّت در زوایای قصّه هم هویدا باشد، ولی ظاهرِ قصّه بسیار ساده و خوش‌خوان باشد، به یقین حُسن محسوب می‌شود.

جعفری، من را برد به سمتِ نویسنده‌گی. یعنی شروعِ کارم با یک توهّم بود. ادامه‌اش چه خواهد بود نمی‌دانم. ولی از فرهاد ممنونم از این که من را واردِ فضایِ رمان کرد. بسیار ازش ممنون هستم. و به همین خاطر او را جزو صد نفر دوست‌داشتنیِ زندگی‌ام می‌دانم. این که توانست با قصّه‌ی به ظاهر ساده‌اش من را مجذوبِ رمان کند. امیدوارم باز هم از او قصّه بخوانیم. از او می‌خواهم کمی از سخت‌گیری‌اش بکاهد، و داستانِ دویّمش را منتشر کند. فرهادِ توصیف‌کننده‌ی چرخِ خیّاطی در وبش برایم شیرین‌تر است تا فرهادی که همه‌اش دارد سیاسی می‌نویسد. هر چند هنوز هم کلمه‌به‌کلمه‌ی وبش را می‌خوانم.

پس‌نوشت:

مطلبِ بعدی‌ام را حدودِ 10 تیر خواهم نوشت. درگیرِ کاری از جنسِ نوشتن شده‌ام. دعایم کنید.


برچسب‌ها: فرهاد جعفری, رضا امیرخانی, کافه پیانو, الیگارشی, داستان
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 14:18  توسط میثم امیری  |  2 نظر

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری